من و این ...

با همدیگه خوشبختیم


بسم الله الرحمن الرحیم


۞ وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ

بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ

و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ *

و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین ۞


ÊÇÑíÎ : یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ÒãÇä : 17:58 Èå ÎØ : خانوم خونه| |

عاقا یعنی چی وبلاگستان انقده سوت و کوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعنی چی همه سال تا ماه پست نمیذاریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی چی وبلاگامون انقده خاک گرفتن؟؟؟؟؟

یعنی چی خاموش میایم و میریم؟؟؟؟؟؟

همگی با هم باعلیییییییییییییی

گرد و خاک هارو بتکونی و بنویسید. هر کی پایست بسم اللههههههههه

ببینم چه می کنید هااااااااااااا.همگی دعوتید. همگی ست وبلاگ تکونی دسته جمعی بذارید تو وب هاتون.

*** خودم در راس همه تنبلا بودم هااااااااااااااا. ولی دیگه یا علی گفتم. تا جایی که بتونم مینویسم هرروز

*** رمز به همه رسید عایا؟؟؟؟؟

 

ÊÇÑíÎ : دوشنبه هفتم مهر 1393ÒãÇä : 15:11 Èå ÎØ : نخودچی| |

واما سی ام شهریور...

دقیقا فردای تولد گل پسری یعنی سی و یکم چهلم دختردایی عزیزم بود به همین خاطر درست نبود بخوام تولد بگیرم! به همین خاطر با همسری تصمیم گرفتیم یه تولد کوچولو با حضور مامان و باهاهامون و خواهر برادرها بگیریم.

از چندروز قبل عمو وعمه های کشمش هدایاشونو فرستادن. همگی نقدی دادن+ یه اسباب بازی کوچولو برای خالی نبودن عریضه که البته دستشون درد نکنه. انتظار نداشتم تولد نمیگیرم کادو بدن دیگه.

اگر میدونستم این اتفاق میفته یه مهمونی کوچولو میگرفتم حداقل. یکم شرمنده شدم که هدیه دادن بی جشن و اینا قراره شب یلدا امسال همه رو دعوت کنیم و از خجالتشون در بیایم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

متاسفانه شب قبل تولد من و همسری نخوابیدیم و بالای سر پسرک تب دارمون بودیم. منم مریض بودم دیگه بدترتر.

صبحش همسری نرفت سرکار و موند که کمک حال من باشه. از صبح باهمسری هی برا پسرک تولد تولد میخوندیم و قر و اینا به هرسه مون خیلی خوش گذشت

از صبح بساط شام و پذیراییم رو آماده کردم. حدودای یک ظهر از خونه زدیم بیرون به قصد دکتر بردن پسرک. دکترش از دو ظهر مطبه. رفتیم که سریع نوبت بگیریم . متاسفانه دکتر در سفرتابستانه بودن و اجبارا راهی کلینیک تخصصی نوزادان و کودکان شدیم.

بعدشم اومدیم خونه و نهار خوردیم.همسر وگل پسر رفتن تو اتاق و دررم بستن تا من به کارام برسم

منم مرغم رو سریع اماده کردم. برنجمم خیسوندم. میوه هامم شستم و سالادمو درستیدم ....مرغ بریون درستیدم بامخلفات.که خیلی عالی شد.

واقعا دیگه نایی نداشتم. سرماخوردگی بدجور امونم رو بریده خصوصا که شدیدا کمبود خوابم داشتم!

همسر هم هی میگفت چرا نذاشتی غذا ازبیرون بگیریم! هم پسرک اذیت شد و هم خودت و....

منم هی خودمو شارژ نشون میدادم که کاری نداشت و خسته نشدم و...ولی از درون خداییش خسته بودماونم بخاطر شرایط بد جسمیم فقط.

انقدر حالم بد بود که نفهمیدم همسر چجوری تزیین کرد و چه کرد و ... هی الکی میگفتم اره خوبه خوبهولی خداییش هیچی نمیفهمیدم

دیگه مهمونا که وامدن برنجممم دم انداختم.

گفتیم تا پسرک خوش اخلاقه مراسم تولدو انجام بدیمآخه پسرک خوابش که میگیره دیگه نمیشه باهاش حرفم زد!

یکم فشفشه و دست و جیغ و کادو و ...

بعدشم شام خوردیم .بعد شامم کیک و میوه و مخلفات ....

شب خوبی بود.خیلی خوش گذشت. همگی سنگ تموم گذاشتن برای گل پسر. منو حسابی شرمنده کردن.

 


continue love
ÊÇÑíÎ : یکشنبه ششم مهر 1393ÒãÇä : 13:29 Èå ÎØ : نخودچی| |