من و این ...

با همدیگه خوشبختیم


بسم الله الرحمن الرحیم


۞ وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ

بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ

و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ *

و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین ۞


تاريخیکشنبه سی و یکم شهریور 1392 17:58 نویسنده خانوم خونه| |

شاید خیلی زود باشه ولی هوا خیلی بهاری شده! 

بوی عید میاد شدییییییییییییییییییییید. ذوق سفره هفت سین و خرید لباس نو  و شیک و پیک کردن و.... 

منکه ذوق نخودچی زاده رو هم دارمممممممممم.براش لباسای مردونه بگیرم 

ولی استرس خونه تکونی حسابی هم دارمممممممممممممم منکه برام مهم نیس.  مثلا بیان در و دیوار خونم خط خطی بشه. یا مبلام آثار وروجک روش باشه. 

مث همین  چندروز پیش که دیوارارو سابیدیم با کشمش خان، رومبلی هارو شستیم ولی دوروز نشده دوباره... 

زمان میبره تا پسرک یاد بگیره دیگه. مهم من و کشمش هستیم که آرامش پسرمون از همه چیز برامون مهم نره. 

مهمون ازخونه من خوشش نیاد بهتر از اینه که پسرم دایم سرش داد زده بشه یا تنبیه بشه! 

و من ایمان پیدا کردم هرچیزی زمان خاص خودشو داره. بچه ها تو زمان خودش هرچیزی رو یاد میگیرن! 

مثلا اون اوایل پسرک مولتی ویتامینشو با حرص و ولع میخورد! بعدش کم کم به زود میخورد و اواخر که دیگه اصلا نمیخورد! 

الان چندروزه قشنگ خودش میخوابه و دهنش رو باز میکنه تا من مولتی ویتامین آهن دار به اون بدمزگی رو بریزم تو حلقش!قشنگ به حرفم گوش میکنه. 

بعدشم میاد تا براش مسواک بزنم!البته با مسواک ترغیبش کردم ها. آخرش مسواکشو میدم دست خودش برا خودش مسواک میزنه! 

کلا خوب حرف گوش میده.باتموم شینطنتاش 

دوستای نامردی که نمینویسن!!!! لاقل ذوق بهاررو بکنید و بیاید بنویسید خووووووووووووووووووووووووووووو

تاريخچهارشنبه هشتم بهمن 1393 12:26 نویسنده نخودچی| |

الان که اومدم سراغ لپ تاپ پدر و پسر خوابیدین و من فرصت کردم کمی به کارای متفرقه ی خودم برسم! 

این روزا لحظه لحظش عشق و ذوق و دوست داشتنه.ذوق برای یادگرفتن ها و بزرگ شدنت. 

عشق بخاطر محبت ها و وابستگی هات. به خاطر بوسیدن های یهوییت وسط بازی های کودکانت. 

وقتی وسط بازی یهو میپری و دهنتو محکم میذاره رو لپم انگار دنیارو دارم. یا وقتی قیافمو به نشونه ی ناراحتی آویزون میکنم و تو میپری بغلم میکنی و سرتو میذاری رو شونم و بادستای کوچولوت آروم میزنی پشت کمرم. 

باورم نمیشه یه پسر بچه ی کوچولو انقدر قشنگ ابراز احساسات میکنه. 

عاشق خنده های شیطنت آمیزتموقتی دلبری میکنی، وقتی با اخم بابایی، چشماتو میبندی و اون خنده ی معصومانت رو لبات نقش میبنده. 

وقتی سفره میندازم و با اشاره و کلمات شکسته باباییتو صدا میزنی که بیاد سرسفره 

کاش میتونستم زمانو نگه دارم...کاش میونستم بعدها که دلتنگ این روزات شدم حتی یک لحظشو دوباره تجربه کنم. 

دلم میخواد تو این روزام غرق باشم.از همین الان دلتنگ این روزها واین لحظه ها شدم.  

دوست دارم وقتی بزرگ شدی بدونی چقدر دوستت داشتم و تموم سختی های مادرانه رو به جون خریدم. هیچ وقت خسته نشدم به عشق تو. تا تو بتونی خوشبخت زندگی کنی.

خدایا شکرت شکرت شکرت.این پدر و پسرو برام حفظ کن.

تاريخچهارشنبه یکم بهمن 1393 0:27 نویسنده نخودچی| |

Sky-Theme