من و این ...

با همدیگه خوشبختیم


بسم الله الرحمن الرحیم


۞ وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ

بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ

و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ *

و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین ۞


ÊÇÑíÎ : یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ÒãÇä : 17:58 Èå ÎØ : خانوم خونه| |

دیگه پذیرفتم پسرکم یه بچه ی آروم نیس! شیطنت هاش از بچه های معمولی کمی بیشتره.

میدونم باید با کنجکاوی هاش شیطنت هاش کنار بیام و با رفتار مناسب خوب تربیتش کنم!

در رأسش باید اعصابمو فولادی کنم. حوصلمو کششش بدم و بشم یه مادر صبور و آروم!

امیدوارم بتونم موفق باشم. خدا باید خیلی کمکم کنه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*** بچه ها ی این دوره و زمونه انگار از لحاظ فهم و درک کلا بزرگ به دنیا میان! والا بخداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چندروز پیش پسرک ماشین کنترلیشو آورده ( از همین ماشین کریزی ها) داده دستم و با آواهای نامفهومش باهام حرف میزد که یعنی روشنش کن! من فکر کردم صدا و نورش رو میخواد.

بعدش در کمال تجب دیدم کنترلشم آورد و داد دستم و دوباره باهام حرف میزنه!یعنی میگفت با ریموت حرکتش بده ماشینمو!

اصلا شاخ در آوردم هاااااااااااااااااااااا. دیده بودم وقتی از راه دور با کنترلش کار می کنم یه نگاه به ماشینش میکنه و یه نگاه به دستای من! ولی فکر نمیکردم انقدر دقیق رابطشونو درک کرده باشه!

یا وقتی کنترل تلوزیون رو میگیرم دستم دقیقا به تلوزیون نگاه میکنه! رایطه بین تی وی و کنترلم کاملا میدونه!

خیلی برام جالبه که تو این سن چجوری این چیزارو میفهمن خوووووووووووووو

*** یکی از کارای جالب دیگه ی پسرک میوه خوردنشه! میوه که میخوره دقیقا هسته و پوستشو میده بیرون!

تاحالا نشده قورتشون بده!

من همیشه هسته ی میوه رو در می آوردم. یه روز حواسم نبود پسرک آلو سیاه برداشته بود و میخورد.یهو دیدم هیچی تو دهنش نیست. ترسیدم در حد مرگگگگگگگگ.فکر کردم هستشو قورت داده. دویدم طرفش دیدم آلورو خورده و هستشو انداخته روی زمین!

زردآلو که بهش میدم٬ نصفش میکنم و هستشو در میارم. نصفشو میدم دست. بعدش پسرک همشو میکنه دهنش و دستاشو به حالتی که یعنی نیست تکون میده و با آهنگ خاصی و نامفهوم آواهایی رو میگه که یعنی نیست! و دقیقا منتظره که من نصفه ی دیگه زرد آلوشو بهش بدم!

نمیدونم وروجک از کجا میفهمه نصفشو خورده!اگه نصفشو خوردم خورده باشم که دیگه آبرو برام نمیذاره از بس میگه نیست نیست!!!!

*** تو این شبای عزیــــــــــــــــــز برای همدیگه دعا کنیم.منو خیلی خیلی زیاد کنید. محتاج دعاییم شدید.

برای داداش عزیزممممممممم. یه عمل در راه داره!خیلی تو فکرشم.

 

ÊÇÑíÎ : شنبه بیست و هشتم تیر 1393ÒãÇä : 14:50 Èå ÎØ : نخودچی| |

تو پست قبلی یه عزیزی کامنت گذاشته:

سلام.یه چندتا راهنمایی ازتون میخاستم.
1:بچه داشتن سخته؟
2:تاحالا شده ازدست شوهرتون ناراحت باشین یا ازجای دیگه یا اون دوره ها که زنا عصبی میشن و حوصله هیچیرو نداشته باشین حتاحوصله نداشته باشین تکون بخورین؟اونوقت رابطتون بابچه چی جوری میشه؟
من هنوز بچه ندارم همیشه ازاین میترسم که این نوسانات شدید احساسی من تاثیر بدی داشته باشه رو بچم،بخاطرهمین اصلا دلم نمیخاد مامان بشم.

واما جواب من:

دقیقا همچین موقعیت هایی پیش میاد!

بحث کردی باهمسرت حال و حوصله نداری یا مست خوابی وفقط آرزوی یک لحظه آرامش خواب راحت رو داری یا هزار ویک اتفاق دیگه...

اما انقدر این پروسه مرحله به مرحله و آروم آروم اتفاق می افته که به همش عادت می کنی.

منظورم پروسه بارداری و تولد بچه و بزرگ شدن تدریجیش هست!

خدا چنان توانایی بهت میده. چنان احساسات نابِ مادرانه ای تو وجودت میذاره که تحمل همه اینا برات راحت میشه.

از همون ماه های اول بارداری...هیچ حسی نداری از این نعمت خدا جز عواطف مادرانه ی نامفهومی!

کم کم بزرگ میشه.هرروز و هرماه و هرساعت یک تغییر در ظاهر بدن و هورمونات اتفاق می افته و تو آروم آروم باهاش خو میگیری.

کم کم این موجود رو حسش می کنی.تکون های ریزش...لگدهاش...همه جا همراهته. به خنده هات گریه هات واکنش نشون میده و انگار یه جورایی همدمت میشه.

دیگه اون ذوق و شوق میشه بی تابی.برای دیدنششش...بغل کردنش....

انقدر بهش وابسته شدی که کنار این بی تابی برای به دنیا آوردنش با یه حسِ خاص که دوست نداری از خودت جداش کنی هم داری.

از قدرت خدا تموم سختی هاشو برای دنیا آوردنش تحمل می کنی و مطمئنا هر مادری اولین حرفش بعد زایمان اینه که: بچم کجاس؟سالمه؟میخوام ببینمششش.

این موجود دوست داشتنی انقدر ناتوان و کوچولوه که تموم شب بیداری ها و گریه ها و دل دردهای کولیکیش رو با صبری وصف ناپذیر تحمل می کنی!دلت نمیاد حتی ازش گله کنی!

هرروز و هرساعت که میگذره فرزندت هم بزرگ میشه و تو اصلا حس نمی کنی.

تموم سختی هاش با یه خندش از ذهنت پاکِ پاک میشه.

در اصل با بزرگ شدن فرزندت تو هم بزرگ تر میشی و خیلی چیزهارو یاد میگیری.

صبر...حوصله.... انجام دادن کارای سخت بدون اینکه انتظارتشکر و جبران داشته باشی.

مادری همش عشقه عشق....

مطمئن باش میتونی یه مادر خوب بشی.خدا قوت و توانش رو بهت میده.

هممون بعضی جاها کم میاریم ولی اونم میگذره خیلی سریع و به آسونی آب خوردن...

نمیخوام بگم خسته نمیشی و نمیشم کلافه نمیشیم...اتفاقا بعضی وقتا دلت میخواد سر به بیابون بذاری ولی خیلی زود این حست برطرف میشه.

باید بپذیری اینم یه مرحله از زندگیته. مث تموم اختلافات و بحث هایی که توی زندگی مشترک پیش میاد.سخته ولی میگذره.

هرچند اصلا حس مادری قابل مقایسه نیست.

من تاحالا سه بار سر پسرک داد زدم و هربار فقط بعد از چندثانیه پشیمون شدم وانقدر به خودم بد و بیراه گفتمممممم.

همه بچه هام مث هم نیستن. پسر من از نوع بدخواب و بسیار شیطونشه.

* ایشالا همه ی دخترا طعم و لذت مادرشدن رو بچشن.آمیییییییییییین

* نمیخواستم انقدر طولانی بشه ولی عواطفم خود به خود غلیان کرد چقدر این پستمو دوست دارم.

ÊÇÑíÎ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ÒãÇä : 15:50 Èå ÎØ : نخودچی| |