\ من و این ...

































من و این ...

با همدیگه خوشبختیم


بسم الله الرحمن الرحیم


۞ وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ

بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ

و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ *

و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین ۞


تآریخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392سآعت 17:58 نویسنده: خانوم خونه| |

پسرک این روزا حسابی حرف میزنهودائم در حال حرف زدن و خوندنه

لابد میگید به مامانش رفتهخخخخخخ

برعکس بچه ها که معمولا تلفظ حرف غ و خ براشون سخته٬ وروجک علاقه شدید به این دو حرف داره

این روزا میگه: درخت٬ دوغ٬ قارقار٬ غور غور

تا دریخچال باز میشه میپره به سمت جایی که بطری دوغ رو میذاریم و میگه دغغغغ.یعنی دوغ!

یه چیز دیگه هم یادگرفته( این قسمتا مادرانه ی بی تربیتانست) راه میفته و دستشو میزنه به پوشکش و میگه جیسش. یه همچین تلفظی: دی

یعنی جیش!

موقع شستن هم میگم چیکار کردی؟ میگه پ.یعنی پی پی!

یعدش یه مامان بی تربیتی هم فین کردن رو یادش داده دستشو میزنه به دماغشو و فین میکنه!

خو فین و جیش و پی پی هم جزئی اززندگی ان. بچه باید یاد بگیره خووووووووو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفته بودم پسرک علاقه شدیدی به آهنگ های اصیل و سنتی ایرانی داره. یعنی وقتی تی وی آهنگ سنتی پخش کنه پسرک میخ میشه. حالا ژنتیکی خانواده مادری کشمش صدای خیلی خوب و صاف دارن.

پسرکم انقدر قشنگ ریتم رو میگیره!چندروز پیشا تولد تولد براش میخوندم. شروع کرد همون ریتم رو تکرار کردن!

من و همسر تعجب کردیم!

بعدش تاب تاب عباسی هم قشنگ ریتمشو میخونه.

دیشبم تو ماشین براش ناناب میخوندیم. باهمون ریتم تکرار می کرد!

یعنی عاشقشم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. خدایا شکرت.

**** خوبه بچه ها پوشک میشن ها وگرنه باسن بارکشون کبود بود بنده های خدا!

منکه از ذوقم انقد میزنم پشتششششششششششش.


ادامه حَرفآمون
تآریخ شنبه سوم آبان 1393سآعت 13:35 نویسنده: نخودچی| |

پرم از حسای خوب...

امید و شور و زندگی و...

یه من... یه فنجون چای سیب و دارچین.... یه هوای ابری... یه سکوتِ آرامبخش... یه لپ تاپ و وبلاگ های دوستام...

همه چیز منو یاد روزای اول عروسیم میندازه.

همه چیز همینطوری بود...عجیب رفتم تو اون حال و هوا

دوستای گلم٬ قدیمی ترها اونایی که دلبستگی عجیبی بهتون دارم٬ خواهشا بنویسید. به آدم حس خوب میده خوندن وبلاگ هاتون. ب ن و ی س ی د!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزِ نوشتن پستِ قبل...

قرار بود همسر حدود هفت بیاد که بنج زنگ زد و گفت داره میاد خونهانقده ذوق مرگگگگگگگگگ شدم.

آبگوشت گذاشته بودم جا بیفته که همسرجان گفتند بذار برای فردا و زیرشو خاموش کن و زودی اماده شو.

اطاعت امر کردیم. پسر رو با پدرش ست کردیم و سورمه ای پوشوندمش.

خودمم یه تیپ خانومانه زدم و به انتظار همسر نشستیم. بی تاب تر ازمن پسرکِ پراز عشقم بود

همیشه موقع اومدن باباش بهش میگم الان بابا میاد و... و وقتی درباز میشه دوتایی میریم استقبال بابایی و دست و بوس...

اینه که پسرکم عادت مرده. با ذوق میره استقبال باباییش. جدیدا چنان خودشو هل میده تو بغل باباشششش

دلمون نیومد نبریمش. برنامه سینمارو موکول کردیم ه آخر هفته و سه تایی رفتیم دور دور بعدشم پسرکو رها کردیم که راه بره. خیلی ذوقِ راه رفتن داره.

گاهی میخورد زمین ومن و باباش فقط میگفتیم یاعلی...پاشو پسرم.

اینه که پسرکم بی گریه و شیون خودش پا میشد

عابرا انقده ذوقشو کردن و انقده لپ و دماغشو کشیدن

بعدشم پیتزا گرفتیم و راهی خونه شدیم. 

*** عاشق پاییزم وهواش... برعکس همسر جان تفاهماتمون تو حلقمممممممممم یعنی

تآریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393سآعت 13:44 نویسنده: نخودچی| |

Sky Theme