\ من و این ...

































من و این ...

با همدیگه خوشبختیم


بسم الله الرحمن الرحیم


۞ وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ

بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ

و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ *

و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین ۞


تآریخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392سآعت 17:58 نویسنده: خانوم خونه| |

پرم از حسای خوب...

امید و شور و زندگی و...

یه من... یه فنجون چای سیب و دارچین.... یه هوای ابری... یه سکوتِ آرامبخش... یه لپ تاپ و وبلاگ های دوستام...

همه چیز منو یاد روزای اول عروسیم میندازه.

همه چیز همینطوری بود...عجیب رفتم تو اون حال و هوا

دوستای گلم٬ قدیمی ترها اونایی که دلبستگی عجیبی بهتون دارم٬ خواهشا بنویسید. به آدم حس خوب میده خوندن وبلاگ هاتون. ب ن و ی س ی د!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزِ نوشتن پستِ قبل...

قرار بود همسر حدود هفت بیاد که بنج زنگ زد و گفت داره میاد خونهانقده ذوق مرگگگگگگگگگ شدم.

آبگوشت گذاشته بودم جا بیفته که همسرجان گفتند بذار برای فردا و زیرشو خاموش کن و زودی اماده شو.

اطاعت امر کردیم. پسر رو با پدرش ست کردیم و سورمه ای پوشوندمش.

خودمم یه تیپ خانومانه زدم و به انتظار همسر نشستیم. بی تاب تر ازمن پسرکِ پراز عشقم بود

همیشه موقع اومدن باباش بهش میگم الان بابا میاد و... و وقتی درباز میشه دوتایی میریم استقبال بابایی و دست و بوس...

اینه که پسرکم عادت مرده. با ذوق میره استقبال باباییش. جدیدا چنان خودشو هل میده تو بغل باباشششش

دلمون نیومد نبریمش. برنامه سینمارو موکول کردیم ه آخر هفته و سه تایی رفتیم دور دور بعدشم پسرکو رها کردیم که راه بره. خیلی ذوقِ راه رفتن داره.

گاهی میخورد زمین ومن و باباش فقط میگفتیم یاعلی...پاشو پسرم.

اینه که پسرکم بی گریه و شیون خودش پا میشد

عابرا انقده ذوقشو کردن و انقده لپ و دماغشو کشیدن

بعدشم پیتزا گرفتیم و راهی خونه شدیم. 

*** عاشق پاییزم وهواش... برعکس همسر جان تفاهماتمون تو حلقمممممممممم یعنی

تآریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393سآعت 13:44 نویسنده: نخودچی| |

مدتی بود زندگیمون یکم یکنواخت شده. کار درس خواب و...

دلم تالاپ تالاپ صدای قلبمو میخواد...هیجانُ غل غلِ احساساتُ دونفره و...گفتم نخودچی با اتفاقا و کارای ساده هم میشه روح تازه به زندگی تزریق کرد. زن خونه باس تحول بده همیشه

دیروز اس عاشقانه به رسم قدیم دادم همسری.  همسری دیرتر از همیشه میومد خونه. یه دستی جنبوندم و خونه رو برق انداختم. بعدم یه شام ساده اما با چاشنی عشق پختم+ دسرِ ساده ی مورد علاقه ی همسر توی قالب قلبی قلبی

یه استقبال گرم از همسر و یکم دیوونه بازی با پسرک چسبید به هردومون٬ چسبید

امشبم همسر یکم دیر مباد خونه. چندتا اس عاشقانه بینمون رد و بدل شد عین دوست دختر پسراانقده لذت میبرم از این دوتا کلمه

ببینم اگر برنامه هامون جفت و جور بشه پسرکو محول کنیم به مادر بزرگ و پدر بزرگ مهربونش و بریم هوای دونفره ی پاییزو لمس کنیم

دلم سینما هم میخواد یک سال و خورده ی هست نرفتم!

پیش به سوی یک قرار عاشقانه... اگ امشب نشد ایشالا فردا شب. نشد پس فردا شب و.... انقدر ادامه میدم تابالاخره بشه منکه نباید تسلیم روزمره ها بشمممممممممم.من نخودچی بانوی عاشقم

تآریخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393سآعت 13:45 نویسنده: نخودچی| |

Sky Theme